کاش همیشه زلزله بیاید ، اصلن اگر هم پایم زیر آوار بماند بهتر است نه اینکه قطع بشود فقط زخم شود تا مادر به ننه بگوید چی براش خوبه و ننه بگوید ضبر دیده . استراحت . فقققققققققققط استراحت . و بابا شب که از در بیاید تو داد بزند کجاس گل پسر بابا ؟ ببین چی آوردم براااش !
از دیشب که زلزله آمده ننه صد دور تسبیحش را تمام کرده . تا می آیم بگویم این رضای لعنتی .... می گوید دِ حرف خودتُ بزن آدم به دوستش می گه نعلتی . هر چه هم می گویم لعنتی ننه ، نه نعلتی . می گوید بلد نیستم بگم لعنتی خوب ننه و دوباره می گوید نعلتی! مثل وقتی که به نسترن خاله فرشته می گوید مَسقرَ و سرش را به علامت یک جور اعلام نارضایتی تکان می دهد و می گوید آخه مَسقَرَ هم شد اسم . مسخره اس نه ؟! مادر از توی آشپزخانه داد می زند یه جا بشین زلزله کم سر به سر از خودت بزرگتر بذار نمی خواد واسه ما دانشمند بشی، حالا وایسا بینم خودت بابا بشی بچه ات ازت ایراد نمی گیره . منتظرم بگوید ایرات ولی نمی گوید. راست می گوید اگر من بزرگ بشوم و بچه ام مثل زلزله باشد اوووووف چه فکر هایی! درست مثل فکرهایی که بعد از زلزله به سراغم آمده بود. داشتم برای مادر یک کفش می خریدم تا دیگر مجبور نشود وقتی می آید مدرسه چادرش را کج کند سمت چپ که دهن کفشش را قایم کند.برای مادر بزرگ هم دانه های تسبیحش را توی نخ می کردم ، توی صف نانوایی جایم را به پیرمرد بعد از خودم دادم و نردبان را تا تمام شدن کار بابا برایش محکم نگه داشتم.
ولی رضا می گوید زلزله اصلن چیز خوبی نیست فکرش را بکن شب بخوابی یکهو توی خواب همه چیز روی سرت خراب شود درست مثل این است که شب امتحان روی کتاب و دفترت خوابت ببرد و صبح بیدار شوی ببینی یک کلمه که نخواندی هیچ تازه دیرت هم شده . خودم هم نمی فهمم شباهتم با زلزله کجاست ! خوب زلزله آدم را تکان می دهد ولی من که ... به نظر شما زلزله می تواند روی رختخواب بنشیند ؟!
اما من باز هم دعا می کنم زلزله بیاید تا بابا بگوید فرزاد بیا پیش من بخواب و مادر از زیر فرش پول بردارد و بدهد تا برای خودم و ننه و خودش بستنی قیفی بخرم و بگوید جمع کنم برا کِی ! والّااااااا ! و دوباره بگوید سه تا بگیر بقیه پولتم بیار گم نکنی و ننه هی برود وضو بگیرد و توی خانه راه برود و بگوید همه اش از زور کُرف ِ . کُرف !
افکار پشت دیواری !!!
تا حالا شده با خودت بگویی من اینجام می فهمید اینجا پشت یکی از همین دیوارهایی که بیش از هزار نفر روزها از کنارش گذشته اند و هرگز با خودشان فکر هم نکرده اند که پشت این دیوارها چیست؟ تا حالا برایت عادت شده که از پشت یکی از همان دیوارها روزی چند بار بیرون را نگاه کنی و ماشین ها را با چرخش نیم دوریِ گردن بدرقه کنی جایی که گم می شوند. تا حالا شده که بی هدف رد قوطی حلبی ای را بگیری که توی جدول افتاده و خلأش را فریاد می کشد. تا حالا شده که توی ماشینی بنشینی که احساس کنی حزن موسیقی و گرمای مطبوعش تا مویرگهایت نفوذ می کند و جاده خیس جلوی رویت مثل زبانی دارد می بلعدت و تو دلت بخواهد تمام دنیا جاده باشد و تمام آسمان باران. تا حالا شده که دلت بخواهد خودت باشی و کوه و یک آسمان هوار. تا حالا شده که روی پشت بام بنشینی و خانه روبریی را که پرده اش را باد بالا می زند ببینی و با خودت فکر کنی توی دلشان چی می گذرد آیا به تو به کسی که دارد به آنها فکر می کند فکر می کنند! تا حالا شده بی هیچ دلیلی خوشحال باشی و دلت بخواهد یک نفر باشد که به او بگویی خوشحالی و قلقلکش بدهی تا اشک از گوشه چشمهایش راه بگیرد تا حالا شده دلت بخواهد از تنگنای کوچه ای که می گذری بدون اینکه اطرافت را نگاه کنی چهارخانه ی کم رنگ شده ای که روی داغی کوچه خمیازه می کشد را بازی کنی و بالا و پایین بپری ؟ شده تا حالا بخواهی بگویی و نگویی ؟ شده بخواهی بروی و نروی ؟ شده فکر کنی مثل درخت شده ای؟ دست ها آسمانی و پاها زمینی؟ شده بخواهی جیغ بکشی و نکشی؟
تا حالا شده خودت هم ندانی چه ات شده ؟
شده ؟
ش د ه ؟
چه خوووووووب و گرنه فکر می کردم ......
این روزها تمام آرزوهای یک سپیدار در من زنده می شود.
دستهایم کش می آیند و توی آسمان دنبال پرنده ای می گردند که
به انگشتهایم نوک بزند . کلاغی شاید .
قد کشیده ام با پیچشی میان ساق ها و بازوها و به انتظار باران هر روز
بالاتر ، بالاتر، تا بادی از کجا وزیدن بگیرد و بپیچد میان برگهایم و عریانی ام
را بریزد زیر پای رود
پاها زمین گیرند چیزیست شبیه دستهایم که میان خاک پنجه فرو برده و
خاک را به سفتی بند ناف چسبیده باشد. پای رفتن نیست.
تا بهار حوصله این همه خواب زمستانی را ندارم .
چیزی میان تنه ام ذوق می کند برای در آغوش کشیدن گرمای تن
خورشیدی که بهار با خودش می آورد.
چیزی در من ذوب خواهد شد و آب از باریکی سرانگشتانم روی خاک شیار
خواهد کشید .
جوانه می خواهم
جوانه می خواهم
جوانه ...
سلام این بار به روز شدنم خیلی با روزهای دیگر فرق دارد . نه شعر است نه د استان.
با یک خبر چطورید؟!
راستش:
جمعی از ادب دوستان خراسانی به منظور معرفی نویسندگان جوان و اشاعه فرهنگ داستان نویسی هر سال آثار نویسندگان جوان یک استان را جمع آوری و در مجموعه ای گردآوری و چاپ می کنند. امسال نوبت به استان همدان رسیده . از هر نویسنده یک داستان خوب انتخاب و در مجموعه ای چاپ می شود . گویا این کتاب در نمایشگاه بین المللی رونمایی و برای فروش عرضه خواهد شد. در ادامه این کار در یک نشست ادبی تمام نویسندگان صاحب اثر در این کتاب به همدان دعوت می شوند تا در جلسه ی نقد و بررسی کتاب و آثار خودشان شرکت کنند. این ها را گفتم که به گویم همین امروز وظیفه جمع آوری آثار بچه های ملایر را به من محول کردند. لطفاً به سایر دوستان و نویسندگان خوب شهرمان اطلاع بدهید تا حتماً یکی از داستانهای خوب و قوی شان را همراه با یک بیوگرافی از خودشان تا پایان روز پنج شنبه 22/06/87 به دست من برسانند.
پیشاپیش از همکاری شما تشکر می کنم. 